تبليغاتX
نیمه دوم - خون، اضطراب، جدایی
نمی دونم داره به ما مخلوقات دو پا چی میگذره. کمابیش اخبارها را دنبال می کنم و می بینم چه جنایاتی داره تو دنیا اتفاق میفته و هی چراهایی که تو ذهنم بزرگ و بزرگتر میشه. آیا کسی جوابگو خواهد بود؟

وقتی عکسها و اخبار اتفاقات را می خونم و اینکه چطور هر جناحی خودش را تبرئه می کنه حسابی حرصم می گیره. دلم می خواد جفتشون و بندازم تو یه اطاق تا اونقدر همدیگه رو بزنن تا نفسشون بند بیاد. این بشر تو میانسالی داره چه بلایی سر خودش میاره..نمی فهمم به خدا. من اصلا کاری ندارم که تقصیر کیه! یا کی اول شروع کرده و علتش چیه...فقط حالم از این همه وحشی گیری و جنایت بهم میخوره.

روزهای جنگ بر ما آسون نگذشت.  نسل ما٬ یعنی بچه هایی که دهه ۵۰ به دنیا اومدند تجربه های مختلفی را پشت سر گذاشتند و ارزشهاشون براساس همین تجربه ها شکل گرفت. شاید برای همینه که بچه های این دوره سختکوش تر و در عین حال محتاط تر از بقیه نسل ها اند.

واضح ترین خاطره ای که از جنگ یادمه موشک باران تهران و آژیر های قرمزی بود که هنوز فکرش هم دلم را به هم میزنه. . تنگ های آب یخی که سر کلاس های تابستون می گذاشتند. تند تند درس دادن خانم خرسندی٬ مدرسه رفتن مرداد ماه و کارنامه ای که ثلث دوم نداشت.

اونموقع من کلاس چهارم دبستان بودم و مبصر یکی از کلاس های اول . مدرسه ما یه ساختمون قدیمی بزرگ بود که حتی توش سرداب هم داشت٬ با درخت های تنومند بلند و بزرگ که از زیر یه سریشون آب چشمه رد می شد و که ما فقط صداش را میشنیدیم. موقع آژیر همه را می بردند تو طبقات زیرین ساختمون اصلی. یادمه یه بار که آژیر قرمز زدند من سر صف بچه های کلاس اول ایستاده بودم و ناظممون خانم توفیقی یا واقفی (دقیقا یادم نیست٬ اما می دونم ق و ف داشتند تو فامیلیشون با چشمهای سبز روشن) از ما خواستند که بچه های کلاس اولی را ببریم تو زیر زمین. یادم نمیره که تمام کلاس بالایی ها چه مراقبتی از بچه های کلاس های پایین تر می کردند.

تو کلاسی که من مبصرش بودم دختری بود به نام طناز با چشمها و موهای مشکی بسیار زیبا. این دختر کوچولو و ظریف خیلی ساکت و گوشه گیر بود. اونروز بعد ازاینکه صدای آزیر تو مدرسه پخش شد تمام بچه ها دویدند تو زیر زمین. بعضی ها بغض کرده بودند و بعضی ها هم رفته بودند پیش خواهرشون که کلاس های بالاتر یا پایین تر بودند. یادمه وقتی همه بچه هارا بردیم تو زیر زمین٬ طناز رو تو بچه ها ندیدم. بدون اختیار از پله های قدیمی زیر زمین مدرسه اومدم بالا و با صدای بلند طناز را صدا می کردم. انگار یه گلوله توپ تو حلقم انداخته بودند. به آسمون نگاه کردم و اصلا صدای خانوم ناظم را که با فریاد صدام میزد نشنیدم. باصدای بلند طناز را صدا میزدم و ناگهان دیدم کنار درخت عظیم الجثه حیاط مدرسه ایستاده و میلرزه. به سمتش دیویدم و در همین حال بود که صدای بمبی که انگار همون نزدیکی پایین اومده بود را شنیدم. وسط حیاط مدرسه میخکوب شدم و بی اختیار اشکام اومدند پایین. نگاهم را از طناز بر نمی داشتم و دوباره به سمتش دویدم. اروم بغلش کردم. یخ شده بود. بوسیدمش و سعی کردم با خودم ببرمش سمت زیر زمین. وزنش برام زیاد بود و اون همینطور می لرزید. دوباره یک بمب دیگه...هرجفتمون میخکوب شده بودیم وسط حیاط. مطمئن بودم عراقی ها نشونمون می گیرند و چیزی به ته عمر جفتمون نمونده. طناز بیشتر لرزید و من نفسم بند اومده بود. دیگه یخ یخ بود و حتی ژاکتم هم توان گرم کردن جفتمون رو نداشت. دستاش و محکم گرفتم و دنبال خودم کشیدمش. دیگه همش ۳ تا قدم به پله های زیرزمین مونده بود. صدای آروم گریه بچه ها را میشنیدم و انگار یه چیزی بهم می گفت تو دیگه بزرگ شدی و دوباره بوومب...خیلی نزدیک بود. شک نداشتم که خلبان عراقی دفعه بعد اشتباه نمی کنه و من باعث مردن یه عالمه بچه بی گناه دیگه باضافه طناز شدم. از خدا می خواستم که تا وقتی که خلبان عراقی دور میزنه ما به در زیرزمین رسیده باشیم. محکم تر طناز را بغل کردم و شروع به دیودن کردم. پاهاش رو زمین می کشید و من می دویدم و سعی می کردم قوی باشم که صدای ضدهوایی ها بلند شد و ناگهان احساس کردم تمام تنم خیس شد. طناز سرش را به شونم چسبوند و با هق هق گریه گفت معذرت می خوام.

به زیر زمین رسیدم و رو آخرین پله زیر زمین نشستم. خانم ناظم که حسابی عصبانی بود به طرفم اومد و وقتی وضعیتم و دید سرم را تو آغوشش گذاشت و پیشونیم و بوسید. انگار بوسه خانم ناظم خجالت اشکام را ریخت و تونستم گریه کنم.

بعدا فهمیدم خونه ای که نزدیک مردسه ما بود بمباران شده بود و مادربزرگ و مادر دو تا از دانش آموزان مدرسه ما از دنیا رفته بودند. شاید اگر من وسط مدرسه ندویده بودم...توجه خلبان عراقی به مدرسه ما جلب نمی شد که تیرش خطا بره و این سالین سال احساس گناه یه دختر ۸ ساله بود.

این همه خسارت...اینهمه جدایی و اینهمه اضطراب.... برای چی؟ برای چه منظوری؟ نمی فهمم.

--------------------------------------------

فرناز جان ٬به دعوت تو٬من هم نوشتم از آن روزهای بی صدای سیاهی که برما گذشت. ولی من هم کودک خوشبخت جنگ بودم.شاید ملموس ترین فاجعه جنگ اصابت موشک به خانه روبروی خانه عمه باردارم بود و ویرانی خانه او. اما من کجا و درد جنگ کجا؟

بزرگتر که شدم...یعنی سال ۸۳ برای بازدید از دکل اطلاعاتی یکی از میادین نفتی به جنوب ایران سفر کردم. آبان ۸۳. برای رسیدن به این میدان می بایست از مناطق محافظت شده عبور می کردیم و نیاز به مجوز بود. دقیقا مرز ایران وعراق. به چشمم میدان مین دیدم. خاکریز و گورهای دست جمعی. حتی کلاه های رزمندگان . شعله مشعل میدان نفتی که ما برای بازدیدش رفته بودیم...روزی چراغ خوراک پزی بعثی ها  بوده و من به گفته کارکنان آن منطقه اولین خانمی بودم که در آن منطقه قدم گذاشته بودم. در مسیر برگشت٬ کارون را دیدم....غروب آفتاب روی کرخه٬ نیزارهای خاموش و کودکان سرتاپا لخت دم مرزو فقر و فقر و فقر. فقط می تونم بگم..دل آدم می ترکه..خراش میخوره...کجان خسارت دیدگان واقعی این جنگ لعنتی؟؟؟ چه شدند کودکان دربدر واقعی؟ چه کسی جوابگوی اینهمه نامردیه؟ چه کسی از آنانی که هنوز روی تخت بیمارستانند یاد میکنه؟ اونوقت این دولت فخیمه ما به دولت عراق کمک میکنه....مردمان ما میرن تو عراق هتل می سازندو پول خرج می کنن. نمی گم عراقی ها آدم نیستند...نمی گم نباید کمکشون کرد...اما نانی که به خانه رواست به مسجد حرام است.....

..

نمی دونم...نتیجه این جنگ لعنتی برای شخص من یه کینه خاموش از ملت عراقه...یه جورایی دوستشون ندارم.

اوه چقدر نوشتم!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت توسط دوست |