تبليغاتX
نیمه دوم
من کوچ کردم یه جا دیگه...یعنی اینجا !!!
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت توسط دوست

الان سر کلاسم....۳ تا شاگرد دارم...استرالیایی٬ فرانسوی و هندی. به احترام ج.ن.ب.ش سبز و فریاد آزادی ایران٬ تمام رنگهای Layout سیستم را سبز انتخاب کردم. اینو خودشون هم متذکر شدند و برام جالبه که توی این دنیای کوچیک سه نفره کلاس من هم این حرکت سبز معنا داره. شاید بخندی..اما حتی شاگردای منم دلشون خواست که این رنگ را انتخاب کنند.

نشستند دارند تمرین هارا انجام می دهند. وسط کاراشون یه سری به خبرها می زنم..اینطوری سوئیچ فارسی-انگلیسی ام که الان بهش یه ذره ادویه فرانسه هم اضافه شده حسابی کار می کنه. همینطور که خبر می خونم و تو دلم به فارسی حرص می خورم٬ به انگلیسی جواب می دهم و بالاخره یه جوری این وقت لعنتی را می گذرونم.

هنوز از این شک چند روزه بیدار نشدم. اینگاری فقط دارم سرخودم راگول می مالم که باید به کارهات برسی...wayne هم تازگی ها پیگیری خبرهای کشور من شده و فقط می پرسه خبر خوبی داری یا نه...و من چطوری بهش بگم که پس فردا ۱۸ تیره و خدا به داد برسه. اون آقای "ای ان" هم کلی سورپرایز شده بود از اینکه می دید مردمان ایران زمین اینقدر آزاده اند که برای آزادی که درمملکت ایشان مثل نقل و نبات خیرات می کنند و این ها نمی دانند چیست٬ جان بدهند.  

وارد اتاق شده بودم٬ باید از جنیفر سوال می پرسیدم. "ای ان" سوال هایی پرسید از آنچه که در ایران می گذره. Adam پسرک دوست داشتنی ایتالیایی هم وارد بحث می شد و جنیفر هم به من ذل زده بود. "ای ان" پرسید آیا این درگیری های بین ایرانی و ایرانی نیست؟

سرخم کردم..بله درسته..Iran Vs. Iran. "ای ان" بازهم می پرسه..آیا این درگیری ها بین دو مذهب متفاوته؟؟؟

سرخم کردم...نه...Moslems  Vs Moslems ..."ای ان" تعجب می کنه و Adam به دادش میرسه....این درگیری ها بین شیعه و سنی است پس...

و من باز هم خم می کنم که نه٬ نه به خدا...بین شیعه و شیعه....در مملکت من...همه معتقد به صلح و دوستی اند..اما شیعیان شیعه کشی می کنند.... 

اونا تعجب می کنند و من در دلم خون گریه می کنم.....که خدا تو چقدر غریب شدی....

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت توسط دوست |

شما که بیرون گودین...نمی فهمید چه خبره. نشستین و میگین لنگش کن.... بابا زندگی ات را بکن٬ این بازی های سیاست است و تموم میشه. دنیا همونی میشه که قدرتمندها می خوان. پس واسه خودت دردسر درست نکن.......به ما چه..همه اینهایی که کشته شدند٬ می تونستند نرن...بشنین مثل آدم زندگی شون و بکنند.......

و هزار مرگ و زهرمار دیگه که وقتی میشنوم می خوام یه کشیده بخابونم توگوششون تا شایدبیدار بشن.

ازهمه بدترش که مردم ایران هنوز نفهمیدن و نمی فهمن که چی می خوان......به راحتی هرآنچه خواهر و برادرم هستند به نفهمی متهم می کنند. اونهم چه کسایی٬ همونایی که جدوآبادشون ایرانی اند. ای بی صفت ها

ولی نه حرفهایشان برای خودشان...روزی میرسه که می فهمند...

دوستان ایرانی ام٬ چه سبز و چه بیرنگ٬دلم برای همتون تنگ شده... دلم برای همه خنده هایی که تبدیل به گریه های ساکت شده تنگ شده.قبل از ایرانی بودنتان...برای این شرافت انسانی تان تحسینتان می کنم. برای گلی که به پلیس دادید...برای مارشی که در سکوت زدید و برای صدایی که به عالم هوار کردید...

به دنبال رایتان گشتید اما نمی دونید که رای شما در دنیا چه کرد. شما با رای گم شده تان...ایران خاک گرفته را گردگیری کردید و با سکوت سبزتان به قواره تمدن پیراهن سفید دوختید.

اشک هام تصمیم بند آمدن ندارند. دوستتان دارم و از روی همه شما شرمگین که بیرون گودم و نمی فهمم.

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت توسط دوست |

در مملکت آزادی بیان زندگی می کنم. در جایی که هرکسی هرچه بخواهد می گوید و فریاد می زند. اما نمی دانم چرا گلویم بسته است٬ بغض دارم....انگار ساکتم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت توسط دوست |

با تاخیر..یک ساله شدم. یک سال زندگی برخلاف همه اون ۳۰ سال گذشته.

مغزم جمع و جور نیست..باید نظمش بدم. دلم می خواد شعر بنویسم..متن بنویسم...عارفانه و عاشقانه بی دغدغه...پروازی.

یک سالگی ام مبارک...

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت توسط دوست |

دوباره بوی رفتن میاد.....خدا به خیر کنه.....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت توسط دوست |

رفتنم cancel شد. به همین راحتی...و دق و بلایی که اینا این ۳ هفته سر من آوردند. بی مزه ها!!!

همه چیزهای جمع شده را دوباره ولو کردم و چه لذت بخشه دوباره تو خونه نشستن و نفس کشیدن. فعلا دارم فکر می کنم که چطوری صاحبخانه را راضی کنم که با همون اجاره قبلی کوتاه و بیاد و بزاره من تو آلونکم بشینم.

ما الان ۳ نفر و نصفی هستیم تو خونه. ۳ تاآدم گنده با یه کج کلاه خان خوردنی. خونه من واسه سه تا آدم بزرگ جای کوچیکیه اما همین خونه قد یه غربیل محل آرامش ما ۳ تا آدم گنده شده.

باز هم کلی کار دارم. دیگه جدی جدی دنبال کارم...خدا کنه پیدا بشه. از شرکت و میز و صندلیم حالم به هم می خوره. فقط می دونم که تا نگفتند برو باید برم. حقوق ها را هم کم کرده اند و ۳ نفراجالتا تعدیل شده اند و اینها اصلا نشانه های خوبی نیستند. یک روز قربونم می رن و یک روز هیچی! هنوزمن نفهمیدم تو این خراب شده چی میگذره!

الان چیزی شنیدم که بهتره تا قطعی شدنش چیزی ننویسم. کاش آیکون "خل شدگی" هم اینجا بود.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت توسط دوست |

بازهم منم و خودم....با خودم حرف می زنم که شاید باورم بشه تو چه وضع قاراشمیشی گیر کردم. مخ لعنتی تصمیم درست بگیر..وگرنه به بودنت شک می کنم.

یعنی واقعا اینقدر می ارزه؟؟؟

لطفا قوی باش دختر..الان وقتش نیست

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت توسط دوست |

من چی کاردارم می کنم؟؟؟ اینو خودم هم نمی دونم. زندگیی به غایت به هم ریخته و بدون برنامه.هیچ ایده ای از اینکه فردا چه خواهد شد ندارم و این تعادل اعصابم را به هم می ریزه. نظرات مختلف و همه قرارهایی که هیچ کدام انجام نمی شوند. محض خاطر خدا یک نفر هم به دل ما راه نیامده.

  • تو Perth خانه زیر ۶ ماه پیدا نمیشه و شرکت می خواد که موقتا Share زندگی کنم. هیچ تصور ذهنی از نحوه زندگی اینطوری ندارم.
  • صاحبخانه اجاره را اضافه کرده و به خاطر رفتنم به Perth مجبورم تحویل بدم آپارتمان را و باید همه چی را انبار کنم. حالا واسه چندوقت بماند.
  • دانشگاه رضایت مهمان شدن نمی ده و هیچ تصوری واسه ترم بعدی ندارم
  • و یه عالمه assignment و درس و امتحان دارم و طبق روال این ترم گردنم جلو استاد کجه

به اضافه اینکه هرچی دارم و ندارم تو چمدونه و خونه زندگی ام روال نداره. باید تو لحظه تصمیم بگیرم. چندروز اول حسابی گیج می زدم و اصلا نمی دونستم چه باید بکنم. اصلا آیا برم و آیا نرم. حالا تصمیم به رفتن گرفته شده ولی هیچ کدوم از کارها به هم لینک نمی خورند و تو فقط خودتی که باید فکر کنی. خود خودت.

رفتم نشستم کنار آب. نور ماه٬ وسط آب٬ یه رنگ بی نظیری درست کرده بود. تو این هیر و ویری سعی می کردم این رنگ به این خوشگلی را تو حافظه ام ذخیره کنم٬ شاید یه لباسی یا پیراهنی این رنگی پیدا کردم. تو ذهنم قدو قواره لباس و ورانداز می کنم. دلم می خواد یه پیراهن بلند باشه با یقه باز کج و معوج..بیفته روی تن. یه جورایی از جنس مخمل اما سبک٬ که با باد سایه روشن بندازه. وای عجب چیزی میشه. باید موهات و بالای سرت جمع کنی٬ وحشی وار و یه گردنبند براق ٬ با سنگ درشت گردنت کنی.

با گوشواره بلند موافقم..اما ترجیح میدم گوشواره کوتاه باشه و گردنبند بیفته تو این سوراخی زیر گلو و ادامش بیاد پایین...تا نا کجا آباد..یه آرایش ملایم و کفشی بلند و ظریف و خرامان خرامان راه رفتن..درست عین ماهی که تو شب لم داده روی موج دریا....ممم دوست می دارم.

بسه دیگه....بیا فکر کنیم٬ چطوری باید این همه کاری که معلوم نیست چی به چیه جمع و جور کنی... و اینطوری میشه که من برای زندگیم برنامه ریزی می کنم.

سوای همه چی..اوضاع خیلی آسون نیست...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت توسط دوست |

حیفه زندگی یه روال داشته باشه.

الان دارم آماده می کنم خودم و برای یک تغییر دیگه و این تغییر یه جورایی عجیبه. رفتن به شهر دیگه..بازهم بدون هیچ تجربه و فرضیاتی. برای پروژه ای باید برم به Perth شهری در آنسوی این قاره گنده و موضوع اینه که هیچ نمی دونم.

دقیقا هفته پیش همین موقع من به سیدنی رسیدم و هنوز عرق سفرم خوش نشده باید برم به سوی Perth. ۴ ساعت پرواز و زندگی برای ۶ ماه. دقیقا صبح روزی که داشتم با خدا راجع بهش حرف می زدخبر قطعی را گرفتم و نمی دونم چی پیش میاد.

باید خیلی چیزهاراجابجا کنم...خیلی چیزهارا.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت توسط دوست |